المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
473
مروج الذهب ( فارسى )
بن افعى جرهمى ياد ميكنيم و بدنبال آن بموضوع اين باب كه علت باديهنشينى عربان بدوى و ديگر اقوام ساكن كوهها و درهها و بيابانهاست خواهيم پرداخت . گروهى از راويان اخبار عرب گفتهاند كه نزار بن معد چهار فرزند آورد اياد كه كنيه از او گرفته بود انمار و بجيله و خثعم نيز بطوريكه گفتهاند فرزند اياد بودهاند زيرا در اين قسمت كه گفتيم اختلاف است بعضى كسان نسب اينان را به يمن پيوستهاند و بعضى ديگر مانند ما دربارهء آنها گفتهاند كه از فرزندان انمار بن نزار و ربيعه و مضر بودهاند وقتى مرگ نزار در رسيد پسران خود را بخواند و كنيزى را نيز كه مويش سپيد و سياه بود بخواند و به اياد گفت : « اين كنيز و هر چه از مال من كه همانند آن باشد متعلق به تو است » آنگاه دست مضر را بگرفت و او را بخيمه سرخى از چرم برد و گفت « اين خيمه و هر چه از مال من كه همانند آن باشد متعلق به تو است » آنگاه دست ربيعه را بگرفت و گفت « اين اسب سياه و خيمه سياه و هر چه از مال من كه همانند آن باشد متعلق به تو است » آنگاه دست انمار را بگرفت و گفت « اين كيسه و اين فرش و هر چه از مال من همانند آن باشد متعلق به تو است و اگر در اين تقسيم اشكالى پيدا شد پيش افعى بن افعى جرهمى برويد ، - افعى پادشاه نجران بود - تا ميان شما تقسيم كند و به تقسيم وى راضى شويد » نزار اندكى ببود و بمرد . و چون كار تقسيم براى فرزندان وى مشكل شد ، بر شتران خويش نشسته سوى افعى عزيمت كردند هنوز يك روز و شب تا محل افعى و سرزمين نجران فاصله داشتند و در بيابانى بودند كه رد پاى شترى را ديدند اياد گفت « اين شتر كه در پايش را مىبينيد يك چشم بوده است » انمار گفت « دمش كوتاه بوده است » ربيعه گفت « لوچ بوده است » مضر گفت « فرارى بوده است » چيزى نگذشت شتر سوارى نمودار شد كه بسرعت ميامد و چون به آنها رسيد گفت « اين طرف يك شتر گمشده نديديد ؟ » اياد گفت « شتر تو يك چشم بود ؟ » گفت « يك چشم بود » اثمار گفت « شترت دم كوتاه بود ؟ » گفت « دم كوتاه بود ؟ » ربيعه گفت « شترت لوچ بود ؟ »